سیر قهقرایی در تاریخ!
زمانیکه دانشجو بودم استادم دکتر قنوات می گفت: گاهی از مطالبی که مداحان می گویند یا می خوانند اطلاعات تاریخی خوبی به دست می آید. بعد استاد توصیه می کردند وقت پای جلسات مداحان می نشینید مواظب باشید که از آنها انتقاد نکنید چون اکثرشان روحیه انتقاد پذیری ندارند.
چند روز پیش مراسم هفتم درگذشت یکی از بستگان مان بود که در منزل پسرشان بر پا شده بود، من هم برای عرض تسلیت حضور یافتم. پس از قرائت قرآن و زیارت عاشورا نوبت سخنرانی رسید. سخنران که یک روحانی بودند پس از حمد و ستایش خداوند و ذکر سلام و صلوات بر پیامبر(ص)، در ابتدای صحبت هایشان گفتند: می خواهم در این مجلس طوری دیگر صحبت کنم می خواهم یک سیر قهقرایی در تاریخ اسلام داشته باشیم... . من که اهل تاریخ هستم خوشحال شدم و با خود گفتم چه بهتر، بالاخره مطلب تازه ای یاد می گیرم.
ایشان در قسمتی از سخنان خود که به تاریخ اسلام اختصاص داده بود گفت: «جابر بن عبدالله انصاری دید پیامبر(ص) سه تا سنگ بر شکم خود بسته است. علت را پرسید. حضرت فرمودند سه روز است چیزی نخورده ام. جابر گفت من گوسفندی دارم اگر اجازه بدهید آن را ذبح کنم، حضرت فرمودند من تنها نیستم این 700 نفری که برای کندن خندق اینجا هستند همه گرسنه اند. داستان از این قرار بود که جهود بنی قریظه قصد حمله به مدینه را داشتند، جبرئیل بر پیامبر(ص) نازل شد و دستور داد تا دور مدینه خندق بکَنند و داخل آن را با آب پر کنند و یا در آن آتش روشن کنند تا از ورود دشمن جلوگیری شود... شهر مدینه طوری است که چهار طرف آن را کوه فرا گرفته است. اما مکه اینچنین نیست فقط دو طرف آن کوه است، یک طرف کوه احد و طرف دیگر آن کوه ابوقبیس قرار دارد... پیامبر(ص) اجازه داد و علی (ع) را به همراه جابر فرستاد تا گوسفند را ذبح کنند و طعامی آماده کنند... پس از آنکه طعام آماده شد پیامبر(ص) به همراه آن 700 نفری که سه روز بود چیزی نخورده بودند به خانه جابر آمدند و طعام خوردند...»
صحبت های آقای روحانی تمام شد، اینجا بود که من به یاد سفارش استاد قنوات افتادم. میوه و چایی را میل کردم و بدون اینکه لب تکان داده باشم از مجلس بیرون آمدم.
سید حسن مهدیخانی سروجهانی